افلاطون در رساله اوثیفرون تلاش می کند تا به مفهومی از دین داری برسد ، هر چند که در پایان آنچه به دست می اید مفهومی دقیق با بیانی شیوا از دین داری نیست ، ولی رد تفکراتی می باشد که در دوران وی به نوعی اندیشه غالب را در جامعه می بودند. همان اندیشه هایی که در نهایت منجر به اعدام استادش سقراط شد.
اوثیفرون گفت و گویی است بین اوثیفرون و سقراط. این گفتگو به بحث درباره ی تمایز مهم بین اخلاق بر اساس باور مذهبی و اخلاق بر پایه ی استلال فلسفی می پردازد.وی در این مجادله بر ان است تا اثبات کند که انچه به لحاظ اخلاقی درست است ضرورتا همیشه دین دارانه نیست و به همین علت در ابتدا لازم می داند که به تعریفی از دینداری برسد ولی همانطور که گفته شد به نتیجه نمی رسد زیرا که طرف جدال ، مجالی برای سخن بیشتر نمی گذارد وقتی می بیند که پایه های فکری وی دائم در حال فرو ریختن است.
وی با طرح اولین پرسش مفهوم دین داری را اینگونه به چالش می کشد:
فرق بین دینداری و بی دینی چیست؟ و در پاسخ به این سوال دین داری را آن کرداری می داند که مورد تایید خدایان است. یا به بیانی دیگر ما باید آنگونه کنیم که شیوه روش و منش خدایان است و در اثبات سخنش زئوس را شاهد مثال می اورد که پدرش را به جرم کشتن فرزندان به کیفر رساند.
در اینجا نکته ای قابل ذکر است . برخی از یونانیان تصور می کردند که قوانین زندگی آنها از سوی خداوند مقرر شده است ، اما گسترش شکاکیت این معنا را داشت که سوفیست ها با بهره بردای از تمایز بین طبیعت و قانون از ترک قراردادها سخن گفتند. یعنی اینکه ما باید از تمایلات طبیعی خود پیروی کنیم ،هر چه را خواستیم انجام دهیم بدون اینکه نسبت به قیود اخلاقی دغدغه ای داشته باشیم.و چنین تاکیدی می توانست تنها در یک نظام مردم سالارانه تحقق بخشد.
افلاطون برای رد فرضیه یا سوال اولش با استفاده از پیش فرض وجود خدایان با ایده ها و قوانین متفاوت ، می گوید : چگونه ممکن است که عملی در نظر یک خدا دینداری تلقی شود و برای خدایی دیگر اینگونه نباشد؟ مگر ممکن است که یک عمل در آن واحد هم دینداری تلقی شود و هم بی دینی؟
وی با طرح پرسشی دیگر اینگونه ادامه می دهد :
" عملی که موافق دین است، بدان جهت محبوب خدایان است که موافق دین است، یا چون محبوب خدایان است موافق دین شمرده می شود؟"
وی برای روشن ساختن این پرسش ، سعی می کند نقاط تمایزی را روشن سازد. وی فرقی اساسی بین جنبنده و جنباننده، کشیده شده و کشنده، دیده شده و بیننده قائل است و به دیگر سخن بیان می دارد . هر منفعل بدان علت منفعل است که فعلی بر او واقع می شود. و درست نیست اکر بگوییم چون منفعل است بدان سبب فعلی بر او واقع می شود.
این فاعده در مورد چیزی که دوست داشته می شود نیز صدق می کند. یعنی چون آن را دوست داریم می گوییم دوست داشته می شود، نه آن که چون آن چیز دوست داشته می شود بدان سبب دوستش دارند.
پس افلاطون این فرضیه را با استفاده از گفتار بالا و همچنین ردیه فرضیه پیشین باطل می کند.
افلاطون با طرح فرضیه ای دیگر این سوال را پیش می کشد که آیا ضرروی نیست که هر چه موافق دین است موافق عدالت باشد؟
افلاطون معتقد است که برای پاسخ به این سوال باید در ابتدا جزء و کل بودن عدالت و دینداری مشخص شود. به این شکل که ایا هر کار عادلانه موافق دین است یا هر عمل دینی عادلانه است؟
وی برای پاسخ گویی به این سوال مثالی را طرح می کند. " ایا هر جا که ترس است شرم هم می باشد؟ " و اینگونه پاسخ می دهد که : " بسی مردمان بسیار که از بیماری و تهیدستی می هراسند ولی شرمی از ان ندارند" پس شرم جزء و ترس کل است .
حال ، ایا دینداری جزئی از عدالت است؟ اگر اینگونه است کدام جزء عدالت است؟ و پاسخ می گوید که دینداری آن جزئی از عدالت است که رفتار ما را با خدایان معین می کند در حالیکه جزء دیگر آن به رفتار ما با ادمیان مربوط است. وی مقصود از این رفتار را نوعی خدمتگزاری به خدایان می داند و نتیجه ی این خدمتگزاری را انجام کارهای نیکو از طرف خدایان می داند و نیکوترین کار خدایان را منوط به بدست اوردن دل آنها می داند که از راه دعا و قربانی کردن به دست می اید و دینداری را دانش می داند ، دانش هدیه دادن به خدایان و خواهش کردن از انان و به سخنی دیگر دینداری را دانش داد و ستد میان ادمیان و خدایان می داند.
افلاطون در رد این فرضیه نیز همان ردیه فرض اول را مطرح می سازد . و همانطور که در ابتدای مقاله نیز گفته شده وی به دنبال تبیین مفهوم دینداری به عنوان یک مفهوم واحد و منسجم نیست بلکه بیشتر تلاش دارد نظرات و دیدگاهای ان زمان خود را به چالش بکشد به گونه ای که در این رساله طرف مناظره فردی می باشد که خود را از نظر دینداری کامل می داند و شهره ی شهر می باشد ، پس افلاطون با رو کردن دست وی ، نظرات تعداد زیادی از مردمان دوران خود را به زیر سوال می برد.




منبع:علیرضا غفاری